عاشقانه های حلق آویز

...آرزو کن که آن اتفاق قشنگ بیفتد...

... می ترسند

کدامین چشمه سمی شد که آب از آب می ترسد
و حتی ذهن ماهیگیر از قلاب می ترسد ؟

کدامین وحشت وحشی گرفته روح دریا را
که توفان از خروش و موج از گرداب می ترسد ؟

گرفته وسعت شب را غباری آنچنان مبهم
که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب می ترسد

شب است و خیمه شب بازان و رقص وحشی اشباح
مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب می ترسد

 فغان زین شهر کج باور که حتی نکته آموزش
ز افسون و طلسم و رمل و اسطرلاب می ترسد

فضا را آنچنان آلوده دود نفرت و نفرین
که موشک هم ز سطح سکوی پرتاب می ترسد

 طنین کارسازی هم ز سازی بر نمی خیزد
که چنگ از پرده ها و سیم از مضراب می ترسد

سخن دیگر کن ای بهمن ! کجا باور توان کردن
که غوک از جلبک و خرچنگ از مرداب می ترسد !

(بهمن رافعی)

[ سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]