عاشقانه های حلق آویز

...آرزو کن که آن اتفاق قشنگ بیفتد...

خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن

من پر از کوچه ام ، پر از حادثه ، پر از فریاد‌های سوزناک برگها .

مرا تا انتها قدم بزن .

مرا عاشقی کن .

با من تا اولین دانه‌های برف قدم بزن ، تا براده‌های ابر‌های سهمناک که مقابل چشمهای ماه به پشت بام خانه ات الک می شوند !

مرا راه برو تا ناکجاآباد دوستی ، عاشقی ، تا آخرین ایستگاه دلتنگی ، تا ناودان و پچ پچ دانه‌های باران ، به روی بال کبوتران !

مرا از شاخه‌های درختان بپرس و با صدای کلاغها در من فرار کن !

من پر از کوچه ام ، کوچه‌های پاییزی ، بارانی پر از برگهای زرد روی عاشقهای دلکنده از شاخسار !

در من قدم بگذار ...!

(بهرنگ قاسمی)

[ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]