عاشقانه های حلق آویز

...آرزو کن که آن اتفاق قشنگ بیفتد...

انگار نمی دانی ...

می‌دانی که آخرین بار ، به فاصله نفسم در رؤیا بودی و حالا به وضوحِ بهشت ، در دستهای من ؟

یادم باشد به رسم مردمان مغلوب ، تاریخ فتح تو را بنویسم که دیگر جنگی در نگیرد .

می‌دانی تنم نبودنت را گریه می‌کند ؟ 

پیکرت را نمی‌نویسم ، می‌تراشم با دست و آنقدر صیقلش می‌دهم که چیزی بندش نشود .

اگر نباشی ، آنقدر نفس نمی‌کشم که بگویم : آتش در نبود هوا ، نیست می‌شود .

دم صبح خواب دیدم ، داشتی از درخت چیزی می‌خریدی که تنم کنم

و من در آب ، منتظر بودم لباسم را بیاوری .

(عباس معروفی)

[ یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]