عاشقانه های حلق آویز

...آرزو کن که آن اتفاق قشنگ بیفتد...

دوره می کنم ات

می خواهم در انبوه گیسوانت گم بشم .

زار زار گریه سر دهم که : من ستاره می خوام ، من ستاره می خوام .

وقتی‌ پیدایم کردی ، کمی‌ لوس شوم ، خودشیرینی‌ کنم و دلبری کنم .

اصلاً می خواهی‌ که خودم کمکت کنم تا زود پیدایم کنی ؟

بعد دعوایم کن . من هم که سر به زیر ... فقط بگویم که : چشم .

می خواهم تا می توانم به دنبالت بدوم ، فرقی‌ نمی کند برای چه .

دوست دارم وقتی‌ به تو می رسم به نفس نفس بیفتم تا بیشتر تنفست کنم عطر بودنت ، حضورت رخنه کند تا مغز استخوان .

می خواهم برایت نقاشی کنم با قلم موی شکرانه ام که هستی‌ ... پیش منی .

هیچ فرقی‌ نمی کند که چه طرحی بکشم مثلاً ... خنده‌هایت چطور است بکشم ؟ یا بیشتر دوست داری که نازت را بکشم ؟

راستی‌ گلم ! کمی‌ ببوسمت ؟! ای جان ! بوسیدمت ...

می خواهم برایت شعر بگویم از جنس خودت ، بهاری ، لطیف و روان مثل آب ، از همه رنگ زندگی ، بجز رنگ تلخ جدایی .

ای وای نگو گلم ! حتی فکرش را هم که می‌کنم ، واژگون می شوم .

چطور است که روز‌های آشنایی مان را هر روز به یک زبان بنویسم : به خاطر تو می‌میرم جان من ! خیلی‌ دوستت دارم عشق من !

ای جان ، می خندی گلم ؟ همین است که می بینی .

عاشق تو شدن همین کار‌ها را دارد .

عاشقتم گلم !

(بهرنگ قاسمی)

[ دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٤:٢۸ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]