عاشقانه های حلق آویز

...آرزو کن که آن اتفاق قشنگ بیفتد...

اینگونه با توام ...

اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد ، اگر به حجله آشنایی ، در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی و عده ای به تو گفتند : کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد ، تو حرفشان را باور نکن !

تمام این سالها کنار ِ من بودی ، کنار دلتنگی ِ دفاترم ، در گلدان چینی ِ اتاقم ، در دلم ...

تو با من نبودی و من با تو بودم !

مگر نه که با هم بودن ، همین علاقه ساده سرودن فاصله است ؟

من هم هر شب ، شعرهای نوسروده باران و بوسه را ، برای تو خواندم !

هر شب ، شب بخیری به تو گفتم و جواب ِ تو را ، از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم !

تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو ، همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود !

فرقی نداشت که فاصله دستهامان ، چند فانوس ِ ستاره باشد !

پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو ، اگر به حجله ای خیس ، در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی ...

[ سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]