عاشقانه های حلق آویز

...آرزو کن که آن اتفاق قشنگ بیفتد...

دستم به خورشید نمی رسد

من نمی دانم چیست

که چنین زار و پریشان شده ام

و چرا ؟؟ مژه بر هم زدنی اشک مرا می ریزد ؟؟؟

نکند باز من عاشق شده ام ؟؟!!

نمی توانم به ابرها دست بزنم ، به خورشید نرسیده ام .

هیچ گاه کاری را که تو می خواستی انجام نداده ام .

دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم شاید بتوانم آنچه تو می خواستی به دست آورم .

انگار من آن نیستم که تو می خواهی .

برای اینکه نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم .

نه ، نمی توانم ابرها را لمس کنم یا به خورشید برسم .

نمی توانم به عمق افکارت راه یابم و خواستهای تو را حدس بزنم .

برای یافتن آنچه تو در رؤیا در پی آنی ، کاری از من برنمی آید .

می گویی آغوشت باز است ،

اما خدا می داند برای چه کسی .

نمی توانم فکرت را بخوانم یا با رؤیاهای تو باشم .

نمی توانم رؤیاهایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم .

 

دلم می خواهد کسی را بیابی تا بتواند کارهای ناتمام مرا به انجام برساند

راهی را که من نیافتم ، او بیابد و برای تو دنیای بهتری بسازد .

کاش کسی را بیابی ، کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند

اندیشه هایت را که همواره در تغییر است ، به سمتی هدایت کند

و روح تو را که همواره در پرواز است ، آزاد سازد .

اما من نمی توانم ... نمی توانم .

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگی پا بگذاری .

نمی توانم زمینهای بی حاصلت را دوباره سبز کنم .

نمی توانم بار دیگر درباره آنچه قرار بود چنان باشد و اکنون نیست ، حرف بزنم .

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانیت .

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان کنم .

 

پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن ،

هر چند در کنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم .

افسوس ! من آن نیستم که بتواند با تو سر کند .

اگر کسی از حال و روز من پرسید بگو ، زمانی با من بود .

اما هیچ گاه دستش به ابرها و به خورشید نرسید .

نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم .

(شل سیلور استاین)

[ یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]