عاشقانه های حلق آویز

...آرزو کن که آن اتفاق قشنگ بیفتد...

عاشق ...

به روی دفتر خود باز غرق هق هق شد

کسی که روزی با دیدن تو عاشق شد

نگاه کرد به آئینه ، باز خود را دید

شکست «عاشق» در آن میان و «عا» «شق» شد

نوشت از غزلی در حوالی غربت

و رودخانه اشکی در آن مناطق شد

نوشت مطلع یک شعر تازه را و کمی

دلش سبکتر ، از لحظه‌های سابق شد :

 

 

 

«دوباره عین تموم شبای بارونی

هوای من شده حال و هوای بارونی

خیالت از سر من دست برنمی‌داره

اذیّتم نکن ‌ای آشنای بارونی !

قدم زدم همه شب ، یه ریز دور اتاق

ترانه گفتم ، با واژه‌های بارونی

تو را نوشتم و هی خط زدم ؛ دوباره ...!!!؛ نشد !!!

چقدر بدقلقی ماجرای بارونی !

به شکل صاعقه توی اتاق می‌پیچه

صدای درددلم با خدای بارونی

سیاه و خیس شده دفترم سحر که بشه

دوباره عین تموم شبای بارونی»

 

دلش سبکتر شد ، باز کرد پنجره را

فضای ثانیه‌هایش پر از شقایق شد

 چقدر عاشق بود آن کسی که در او بود !

چقدر شرقی پابسته علایق شد !

تمام آن شب باران ، تمام امشب برف

غزل سپید شد ، ابیات آیه دق شد

 «کسی که روزی ...» دور از تو مُرد . نقطه . تمام .

کسی که روزی دور از تو غرق هق هق شد

(امید نقوی)

http://janeghazal.persianblog.ir/

[ شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۳:٠۱ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]