عاشقانه های حلق آویز

...آرزو کن که آن اتفاق قشنگ بیفتد...

من عاشقت شدم

من عاشقت شدم، اقرار می کنم

انکار می کنی، اصرار می کنم

من عاشقت شدم، مسری ست درد من

آخر تو را به عشق بیمار می کنم

بی وقفه عشق را فریاد می زنم

از خواب خوش تو را بیدار می کنم

جز فتح قلب تو راضی نمی شوم

تنها به بوسه ات افطار می کنم

من عاشقت شدم، باور نمی کنی؟

یکدندگی نکن، اخطار می کنم

از هر طریق هست در انتها تو را

از هر که جز خودم بیزار می کنم

دار و ندار را هر چیز در کف است

در راه وصل تو ایثار می کنم

بانو! به عشق تو دل بسته ام تمام

من عاشقت شدم، تکرار می کنم

(یحیی اسلامی)

[ دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٦ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
آشتی

هر وقت برای آشتی آمدی،

گلویت را صاف کن،

جمله ات را با یک "دوستت دارم" شروع کن

یا مثلاً "چقدر دلم برایت تنگ شده".

زنها قرار نیست سرداران جنگ باشند؛

یک "دروغ" کوچک کافی ست.

(زهرا طراوتی)

[ یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٦ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
پاک

انسانهایی بودیم که به پاک کردن عادت داشتیم.

ابتدا اشکهای مان را پاک کردیم،

سپس یکدیگر را.

(ایلهان برک)

[ شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٦ ] [ ۳:٥٥ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
باز هوایی شده ام

باز هوایی شده ام، رو به هوایم بتاب

ماه قشنگم! هوس ات از دل من برده تاب

باز هوایی شده ام، نم نم باران گرفت

خاطره آن شب ابری به فضا جان گرفت

از پس هر پنجره باران به تماشا نشست

عکس رُخت در نظرم خنده کنان نقش بست

وسوسه بوسه داغت به دلم چنگ زد

رنگ لبت بر لب خاکستریم رنگ زد

باز شد اندازه تو حلقه دستان من

سست شد از لمس تنت پایه ایمان  من

خواب جوابم ندهد، چون که خیالت نرفت

از دل من ثانیه ای شوق وصالت نرفت

پلک که بر هم بزنم، پلک گشایی به ناز

چشم که بر هم بنهم، رخ بنمایی تو باز

عطر تو پیچید، دلم ریخت، کجایی؟ کجا؟

یا که نشانی بده یا زود به سویم بیا

(یحیی اسلامی)

[ جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩٦ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
گرفتنت از من

در استجابت کدام آرزو از من گرفته اند تو را؟

(زهرا طراوتی)

[ پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٦ ] [ ۳:٥٧ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
آدم ابری

دلم برای خودم توی عکس تنگ شده

خودم که واحد سنجیدن سکوت شدم

به هر طرف که نتونستم و نشد، رفتم

پریدم و یه پرنده پس از سقوط شدم

هوای سرد من از اعتراض وارد شد

به دادگاه قضایی فقط جسد می رفت

تفنگ و ابر و صدا می چکیدن و این بار

کسی که تیر خلاص منو نزد، می رفت

(آبا عابدین)

[ چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٦ ] [ ٤:٤٦ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
شبیه مرگ

گفت: منتظر بمان،

خواهم آمد.

منتظر نماندم.

او هم نیامد.

چیزی شبیه مرگ،

اما کسی نمرد.

(آتیلا ایلهان)

[ سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦ ] [ ٤:٢٢ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
حتماً

حتماً کسی را تازگی ها در نظر داری

لابد به غیر از من کسی را زیر سر داری

 دیگر سراغی از دل تنگم نمی گیری

با اینکه از حال پریشانم خبر داری

بی طاقتی این روزها، جایی دلت گیر است

بو برده ام از شهر من قصد سفر داری

بو برده ام از عطر مشکوک تنت شبها

جایی دگر، عشقی دگر، یاری دگر داری

سردی، زمستانی، در این گرمای تابستان

لبهای بی رنگ و نگاهی بی ثمر داری

آهسته گفتی: دوستت دارم و از لحنت

معلوم شد از من کسی را دوست تر داری

(محسن مهرپرور)

[ دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٦ ] [ ٥:٢٢ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
جسارت

هرچند پیش روی تو غرق خجالتند

چشمان این غریبه فقط با تو راحتند

بانو! به بیقراری شاعر ببخش، اگر

این شعرها به حضرت چشمت جسارتند

آغوشت آشیانه گرم کبوتران

لبخندهات حس نجیب زیارتند

دور از نگاه سرد جهان دستهای من

با بافه های موی تو سرگرم خلوتند

دنیا سکوتهای مرا ساده فکر کرد

از حرف دل پُرند، اگر بی شکایتند

بی خواب کوچه گردی و بدخوابی ام نباش

دلشوره های هر شبم از روی عادتند

هی کوچه، کوچه، کوچه، به پایان نمی رسم

شبهای سرد و ابری من بی نهایتند

(اصغر معاذی)

[ شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٦ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
خواستنت

خواستنت مثل تصور یک زن برهنه است در خواب یک سرباز که نمی داند آن صدای مهیبی که شنید،

گلوله ای است مشتاق در راه رسیدن به شقیقه اش.

بیا تمام حجم بی قاعده مرا به هندسه آغوشت تسلیم کن.

نترس.

اتفاق عجیبی نیفتاده است.

فقط من مانده ام این بار که برگشتی،

چه حرفی برای گفتن با هم داریم،

جز موسیقی بوسه های بی کلام.

اصلاً بیا چشمانم را از من بگیر.

نمی خواهم شاهد غرق شدن دریا باشم در نیاز به رود.

لبهای من بیقرار فصلهایی ست که تو بهانه شادی هایش هستی.

نمی خواهم به کسی توضیحی بدهم.

فقط می خواهم که تمام پاییز امسال را در آغوش تو باشم.

بعضی چیزها را نمی شود به مردم فهماند.

(سعید بی همتا)

[ چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٦ ] [ ٥:٢٩ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
تو هستی

تا تو هستی و غزل هست، دلم تنها نیست

محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

که در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزلهاست جهان را، اما

غزل توست که در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی که به هر شیوه تو را می جویم؟

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب که آرام تر از پلک تو را می بندم

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این که پیوست به هر رود که دریا باشد

از تو گر موج نگیرد، به خدا دریا نیست

من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم

این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست

(محمدعلی بهمنی)

[ سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٦ ] [ ٥:۳٧ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
قبولم کن

ای دوست! قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو!

تو هستی من شدی، از آنی همه من

من نیست شدم در تو، از آنم همه تو

خود ممکن آن نیست که بردارم دل

آن به که به سودای تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه کنم، بهر چه می دارم دل؟

در عشق تو هر حیله که کردم، هیچ است

هر خون جگر که بی تو خوردم، هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست

درمان که کند مرا که دردم هیچ است؟

من بودم و دوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود، از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب را چه کنم، حدیث ما بود دراز؟

دلتنگم و دیدار تو درمان من است

بی رنگ رخ ت زمانه زندان من است

 بر هیچ دلی مباد، بر هیچ تنی

آن کز قلم چراغ تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم! چونی؟

وی آرزوی هر دو جهانم! چونی؟

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس

تو بی رخ زرد من ندانم چونی

افغان کردم بر آن فغانم می سوخت

خامش کردم، چو خامشانم می سوخت

 از جمله کران‌ها برون کرد مرا

رفتم به میان و در میانم می سوخت

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد

آن را که وفا نیست از عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غم که هزار آفرین بر غم باد

در عشق توام نصیحت و پند چه سود؟

زه رآب چشیده ام، مرا قند چه سود؟

گویند مرا که: بند بر پاش نهید

دیوانه دل است، پام بر بند چه سود؟

من ذره و خورشید لقایی تو مرا

بیمار غمم، عین دوایی تو مرا

بی بال و پر اندر پی تو می پرم

من کَه شده ام، چو کهربایی تو مرا

غم را بر او گزیده می باید کرد

وز چاه طمع بریده می باید کرد

خون دل من ریخته می خواهد یار

این کار مرا به دیده می باید کرد

آبی که از این دیده چو خون می ریزد

خون است، بیا ببین که چون می ریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند

دل می خورد و دیده برون می ریزد

عاشق همه سال مست و رسوا بادا

دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هوشیاری غصه هر چیز خوریم

چون مست شدیم، هر چه بادا بادا

از بس که برآورد غمت آه از من

ترسم که شود به کام بدخواه از من

دردا که ز هجران تو ای جان جهان!

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم

در عشق که او جان و دل و دیده ماست

جان و دل و دیده، هر سه را سوخته ایم

(مولانا)

[ شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٦ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
تابستانه

باز تابستانه آن تن کبابم کرده است

تشنه ام، شهریور لبهات آبم کرده است

من همان انگور بدمستم که بوی موی تو

در مشام این شب وحشی شرابم کرده است

من همان مستم که جای سیب، آتش گاز زد

عاصی ام، آنگونه که شیطان جوابم کرده است

شاعری بودم که شعر بی وضو هرگز نگفت

لذت لامذهب تو لاکتابم کرده است

شهرزاد قصه من قصه گوی بهتری ست

لای لای این شب خوشبخت خوابم کرده است

آه از ناز عرق بر گونه های آتشین!

گفت: گل بودم، هوای تو گلابم کرده است

گفت: گل بودم، فروپوشیده در گلبرگهام

این زمستان زاده، اما بی حجابم کرده است

خسته از این آب شور و آب تلخ و باد سرخ

گشته، بین چار عنصر انتخابم کرده است

گفتم: آدم برفی ام، با چشمهایی از زغال

آتش آغوش تو آدم حسابم کرده است

برف روی موی من مانده است، گیرم سالهاست

دست بازیگوش تابستان خرابم کرده است

(آرش شفاعی)

[ جمعه ٢ تیر ۱۳٩٦ ] [ ٤:٢٦ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
سفر

تازگیا خیلی غریبم، ولی

می دونم از دور نگام می کنی

هرجا که باشم، به تو رو می کنم

حس می کنم داری صدام می کنی

با نفسام بغضمو سر می کشم

تا تو نفهمی چه غمی با منه

می دونم از وقتی که رفتی سفر

خیلی دلت شور منو می زنه

(آبا عابدین)

[ پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٦ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
چه راحت

چه راحت می گذری از من! چه راحت شد جدا راهت!

نمی دونی که دل بستم به این حضور کوتاهت؟

منو عاشق ترم کردی با هر نگاه، هر لبخند

ببین حتی نفسهامم شده از عطر تو آکند

تو که مثل پرستوها تو فکرت کوچ کردن بود

تو که از لحظه دیدار تو قلبت شوق رفتن

چرا پس اومدی پیشم؟ چرا چشمم رو تر کردی؟

فقط با موندنت اینجا منو وابسته تر کردی

کجای صورتم خوندی که قلب من مثه سنگه؟

چی شد پیش خودت گفتی برم اون باز می خنده؟

می دونی بعد تو لبخند روی لبهام افسانه ست؟

برو، اما بدون این مرد بدون تو یه دیوانه ست

(یحیی اسلامی)

 

[ سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٦ ] [ ٤:٤٢ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
نمیخواهی مرا ببینی

وقتی نمی خواهی مرا ببینی،

هیچ کاری از دستم برنمی آید.

درست مثل روزی که می خواستی هر روز مرا ببینی

و باز هم ماجرا آنطور که تو می خواستی، پیش می رفت

و در تمام این رابطه من تنها زورم به احساسی می رسید که در من نفس می کشید

و این یعنی مادرت به خاطر اینکه از دست پدرت عصبانی ست،

دست روی تو بلند کند؛ همینقدر عذاب آور

و اینهمه ناتوانی ما زنها فقط به خاطر عشق است وگرنه هیچ دختر بچه ای از پاره شدن توپ فوتبال یا گم شدن ماشین مسابقه ای اش بغض نمی کند.

(ساینا سلمانی)

[ دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٦ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
حالا که یار نیست

دلدار بود، دین و دل و طاقت و قرار

چون او برفت، رفت به یکبار هر چهار

گویند صبرکن که بیاید نگار تو

آن روز صبر رفت که رفت از برم نگار

جایی که یار نیست، دلم را قرار نیست

من آزموده‌ام دل خود را هزار بار

عاقل به اختیار نخواهد هلاک خویش

پیش از هلاک من زکفم رفت اختیار

تا یار هست، از پی کاری نمی روم

دلداده را چه کار بِه از عشق روی یار؟

شوریدگی نکوست به سودای زلف دوست

دیوانگی خوش ست به امید چشم یار

آخر نمود بخت مرا زلف یار من

چون خویش سرنگون و پریشان و بیقرار

غم صدهزار مرتبه گرد جهان بگشت

جز من نیافت همدمی از خلق روزگار

قاآنی! از جفای جهان هیچ غم مخور

می خور به یمن عاطفت صاحب اختیار

(قاآنی)

[ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ٤:٥٦ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
مطلب ما

دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماست

پرده بردار ز رخساره که جان بر لب ماست

بت روی تو پرستیم و ملامت شنویم

بت پرستی اگر این ست که این مذهب ماست

گر چه در مکتب عشقیم همه ابجدخوان

شیخ را پیر خرد طفل ره مکتب ماست

شرب می با لب شیرین تو ما راست حلال

بیخبر زاهد ازین ذوق که در مشرب ماست

نیست جز وصف رخ و زلف تو ما را سخنی

در همه سال و مه این قصه روز و شب ماست

در تو یک یارب ما را اثری نیست، ولی

قدسیان را به فلک غلغله از یارب ماست

چرخ عشقیم و تو ما را چو مهی زیب کنار

خون دل چون شفق و اشک روان کوکب ماست

اینکه نامش به فلک مهر جهان افروزست

روشن است اینکه یکی ذره ز تاب و تب ماست

خواستم تا که شوم بسته فتراکش گفت:

(فرصت) این بس که سرت خاک سم مرکب ماست

(فرصت شیرازی)

[ سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
دوباره

دوباره عشق، دوباره هوا، دوباره نفس

دوباره عشق، دوباره هوی، دوباره هوس

دوباره ختم زمستان، دوباره فتح بهار

دوباره باغ من و فصل تو، نسیم نفس

دوباره مزمزه ای از شراب کهنه عشق

دوباره جامی از آن تند تلخواره گس

دوباره همسفری با تو تا حوالی وصل

دوباره طنطنه کاروان طنین جرس

نگویمت که بیامیز با من اما، آه

بعیدتر منشین از حدود زمزمه رس

که با تو حرف نگفته بسی به دل دارم

که یا بسامدش این عمرها نیاید بس

(حسین منزوی)

[ چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
دلبر

چو گل هر دم به بویت جامه در تن

کنم چاک از گریبان تا به دامن

تنت را دید گل، گویی که در باغ

چو مستان جامه را بدرید بر تن

من از دست غمت مشکل برم جان

ولی دل را تو آسان بردی از من

به قول دشمنان برگشتی از دوست

نگردد هیچ کس با دوست دشمن

تنت در جامه چون در جام باده

دلت در سینه چون در سیم آهن

ببار ای شمع! اشک از چشم خونین

که شد سوز دلت بر خلق روشن

مکن، کز سینه ام آه جگرسوز

برآید همچو دود از راه روزن

دلم را مشکن و در پا مینداز

که دارد در سر زلف تو مسکن

چو دل در زلف تو بسته ست، حافظ

بدین سان کار او در پا میفکن

( حافظ)

[ دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
شانه هات

امشب وقتی باران نبارید،

فهمیدم هیچکس اینقدرها هم که فکر می کند،

تنها نیست؛

جز من که تو را نداشتم،

جز تو که مرا نداشتی.

خدا هم فکرش را نمی کرد من و تو انقدر تنها باشیم؛

چه برسد به کفشهایی که جور آمدنت را می کشیدند یا برگهایی که زیر پای تو سبز می شدند.

بین خودمان بماند:

من هنوز به دستهای تو ایمان دارم.

من هنوز تو را لابلای شعرهایم می نویسم.

من هنوز کتم را روی شانه های تو می اندازم.

فدای چشمهایت!

لباس گرم بپوش.

واقعیت، خیابانهاست که از شعر من فاصله دارند.

(آبا عابدین)

[ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
دوست داشتن مردها

مهم نیست یک مرد را چقدر دوست داشته باشی،

باید نزدیکش باشی تا تو را ببیند تا شاید تو را بخواهد.

این روزها عشقهای از راه دور به درد کسی نمی خورد.

شاید من از نسل عشقهای نامه ای جا مانده ام.

حتماً من متولد هزار و نه صد و چند میلادی بوده ام که اشتباهی در تاریخ و جغرافیای دیگری چشم به جهان گشوده ام،

در نسلی که عشق را نمی شناسند

و چقدر سخت است توضیح اینهمه احساس در ابعاد فاصله ای که در ذهن آدمهای این قرن نمی گنجد!

(ساینا سلمانی)

[ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]