عاشقانه های حلق آویز

...آرزو کن که آن اتفاق قشنگ بیفتد...

سکوت

دلتنگی های آدمی را باد ترانه می خواند.

رؤیاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند.

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است،

از حرکات ناکرده،

اعتراف به عشقهای نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده.

در این سکوت حقیقت ما نهفته است؛

حقیقت تو و من.

(احمد شاملو)

[ یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
آمدنت

کتاب حافظم از دست من کلافه شده است

چقدر آمدنت را، چقدر فال زدم!

غرور کاذب مهتاب ناگریز شکست

همان شبی که برایش تو را مثال زدم

(حمیدرضا برقعی)

[ شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥ ] [ ٩:٤۱ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
فکر کن

نفس می کشم بعد از این خواب تلخ

جدا می شم امشب از این تختخواب

تو هم خاطراتو فراموش کن

از امشب رو این تخت راحت بخواب

 

ازت عذر می خوام، اگه خلوتت

به اصرار آغوش من دست خورد

تمام تلاشم نجات تو بود

تمام تلاشم به بن بست خورد

 

هم آیینه بودم واسه گریه هات

هم آغوش بودم واسه دلخوشی ت

چشاتو ببند و فراموش کن

یکی داره کم می شه از زندگیت

 

نفهمیدم از کی هوایی شدی

که خونه م شبیه قفس شد برات

کسی که "همه کس" صداش می زدی

چطور از یه شب هیچکس شد برات؟

 

تو پاییز دیوونه هم شدیم

دُرُس چند ساله که پاییز نیست

با لبخند می تونی ثابت کنی

جدایی همیشه غم انگیز نیست


منو راحت از دست دادی، ولی

به چیزای باارزش ت فکر کن

به دنیای آروم و بی دغدغه

به احساس آرامش ت فکر کن

(رستاک حلاج-صفحات 132 و 133)

[ یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
تجربه کن

دستتو ول می کنم، اگه می تونی، برو

یه قدم تجربه کن بی من آینده رو

بعد من هر کی بیاد، من ازش عاشق ترم

بعد من هر کی بیاد، من ازت نمی گذرم

تو نمی تونی بری، وقتی عاشقی هنوز

هر چی از تو بشنوه، به خودم گفتی یه روز

زندگی کردم تو رو تا نگاه آخر ت

من همین نزدیکیام، یه قدم پشت سرت

بعد من هر کی بیاد باید از من بگذره

تا کجا باید بری تا منو یادت بره؟

رفتنت عذابته، خاطرات با کیه؟

هر چی تجربه کنی، بعد من تکراریه

(آرش مهرابی)

[ دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
ع ش ق

آنقدر دوستت مى دارم که یادم رفته است براى چه به دنیا آمده ام

و یادم رفته است مرا تنها براى سرودن سپیده دم آفریده اند.

آنقدر دوستت مى دارم که انگار من یک نفر دیگرم

و نمى فهمم این مردم خسته چرا شعرهاى ساده مرا مى خوانند.

با این حال خوشحالم که در این سرزمین زندگى مى کنم.

اینجا با همه مرارتهایش کافى است به کسی که از مقابل تو مى آید،

سلام کنى.

بهشت همین فاصله میان 3 حرف است.

خودتان حدس بزنید، فقط سه حرف.

(سیدعلى صالحى)

[ یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٥ ] [ ۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
دلم تنگ شده

دلم برای تو تنگ شده است،

اما نمی دانم چکار کنم.

مثل پرنده ای لالم که می خواهد آواز بخواند

و نمی تواند.

نیمی آتشم،

نیمی باران،

اما بارانم،

آتشم را خاموش نمی کند.

(رسول یونان)

[ جمعه ٢۱ آبان ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
تنهایی

سخت ترین مرحله تنهایی ست.

آنجایی ست که باید به همه ثابت کنی چقدر قوی هستی

و بعد از آنکه تشویقهای شان تمام شد،

بگویی از خنده دلت درد گرفته

و بعد بروی تمام قوی بودنت را بالا بیاوری

و تنهایی ات را گریه کنی.

(مریم زارع)

[ چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٥:٥۳ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
نمی خوانی که

بنویسم، ننویسم، تو نمی خوانی که

چیزی از معجزه شعر نمی دانی که

گفتم از حال خرابم و 100 افسوس که تو

بی خبر مانده ای از ماندن مهمانی که

خانه کرده است در این سینه پرآشوبم

مثل شبهای پر از شعر زمستانی که

نرسیده است نگاهی به تماشای تنم

شده ام پرسه زن کوچه خیابانی که

روزگاری من و تو بی خبر از فرداها

دست در دست، پر از خواهش پنهانی که

کاش یکبار فقط بغض مرا می خواندی!

بنویسم، ننویسم، تو نمی خوانی که

(اکرم مؤمن پور)

[ سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٤:٠۳ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
تردید

کاش می شد زنها را وقتی دارند با تلفن حرف می زنند، ببینی!

 

با تو صحبت می کنند.

یک جای حرفهایت ناراحتشان می کند.

از پشت گوشی صدای خنده شان را می شنوی،

اما اخم گره خورده به پیشانی شان را نمی بینی.

 

از تو "دوستت دارم" می شنوند،

لبخند به صورتشان می نشیند،

همزمان فکرشان می رود به اینکه "اگر دوستم دارد، پس چرا فلان روز، فلان کار را کرد؟"

می شنوی: من هم دوستت دارم،

اما تردیدی را که دوید توی صدای شان، نمی شنوی.

 

یادت می رود قرار ملاقات بعدی را تعیین کنی یا دلیلی می آوری برای به تأخیر انداختنش،

می شنوی: اشکالی ندارد عزیزم،

اما کسلی و کلافگی دستهاشان را نمی بینی.

 

لابلای حرفهایت اسم یک دوست همجنشان را می آوری.

می شنوی خونسرد و بی تفاوت به حرفهایت گوش می دهند،

اما تب تند حسادت و شک و دلهره را که یکباره لرزه به وجودشان می اندازد، نمی بینی.

 

می گویی: شبت بخیر عزیزم!

می شنوی: شب تو هم بخیر عزیزم! خوب بخوابی،

اما سؤال "چرا انقدر عجله دارد برود؟" را که هی نیش می زند توی سرشان، نمی شنوی.

 

صدای زنگ تلفن یا notice تبلت ت می آید،

یکباره بالا رفتن ضربان قلبشان را نمی شنوی.

 

می گویی: خداحافظ عشقم!

می شنوی: خداحافظ عشقم!

می خوابی

و کلنجار با بالش و پتو، فکر و فکر و فکر و پهلو به پهلو شدنهای تا دم دمای صبح این زن را نمی بینی.

(پری سا زابلی پور)

[ دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٥ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
ریشه

از غصه هایت دست بکش.

کمی لبخند به لبهایت بزن.

پاهایت را بردار

و راه بیفت؛

زندگی پر از زیبایی های بی انتهاست.

لذت ببر.

این لحظه ها حق توست.

تو را که برای گریستن نیافریده اند.

مسیر ابرها را عوض کن.

سر بر شانه آسمان بگذار.

آفتاب مهربان است؛

نم چشمهایت را می گیرد.

نگران آدمهایی نباش که مدام شاخ و برگت را می ریزند.

آنها غافل هستند که تو ریشه داری

و در بدترین شرایط هم جوانه می زنی.

پاهایت را بردار.

به کفشهایت ایمان داشته باش.

آنها تو را از پیچ و خمهای زیادی عبور می دهند.

(مینا آقازاده)

[ شنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٦:٠٧ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
گذاشتن و رفتن

همین که خانه گرمی هست، همین 2خوابه کم روزن

همین مثلث تکراری، 3 ضلع: کودک و مرد و زن

همین که حاصل عمری شعر، آپارتمان 90 متری

همیشه عطر زنی دارد و بوی پونه و آویشن

همین اتاق پذیرایی، همین که جای نشیمن نیز

ببین چه حوصله ای دارد برای اینهمه، حتی من!

همین چراغ که می سوزد، همین اجاق که روز و شب

اگر نه بوقلمون، اما به شوق اشکنه ای روشن

همین که سایه و سقفی هست برای دوری و نزدیکی

برای آمدن یک دوست، برای رفتن یک دشمن

همین که منتظرم، حتی برای آمدن قبضی

چه قبض گاز، چه قبض برق، چه قبض روح، چه قبض تن

همین تنازع دخل و خرج، همین جدال زناشویی

همین که: "خسته شدیم از هم" همین دروغ: "طلاق اصلاً"

همین که دخترکی دارم شبیه سوژه نقاشی

گُلی نشسته به دامانش، هزار غنچه به پیراهن

همین که دست مرا گیرد در ازدحام خیابانها

به ناگهان کشدم یک سو، به شوق دیدن یک دامن

همین که: "خسته شدم دیگر، مرا به خانه ببر بابا!"

همین نیامده رفتنها، همین بهانه برگشتن

برای دلخوشی ام کافی ست، برای شکر ولی بسیار

که باید این همه را فردا به جا گذاشتن و رفتن

(افشین علا)

[ دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
شعر

شعر، پیر جوانی ام شده است

گریه ناگهانی ام شده است

گونه استخوانی ام شده است

آنکه من عاشق خودش هستم

عاشق شعرخوانی ام شده است

 

نه به من میل بیشتر دارد

نه از این حال من خبر دارد

نه به سر فکر دردسر دارد

به عیان عاشق من است، ولی

به بیان حالتی دگر دارد

 

آنچه من دیده ام سبوست فقط

آنچه او دیده آبروست فقط

دوستم بوده است، دوست فقط

هر چه دارم به هر کسی برسد

چشمهایم برای اوست فقط

او که چشمش خدای باران است

بودنش رفتن  زمستان است

رفتنش مثل رفتن جان است

خنده هایش قطاب کرمان و

گریه هایش گلاب کاشان است

 

او که از دست من سبو نگرفت

او که تیرم  به بال او نگرفت

حقه هایم  به هیچ رو نگرفت

مُهر بودم، ولی به سجده نرفت

آب بودم، ولی وضو نگرفت

 

او که تنهایی اش خرابم کرد

دل هرجایی اش خرابم کرد

زشت و زیبایی اش خرابم کرد

داشت می رفت از سرم، اما

"تو نمی آیی؟"اش خرابم کرد

 

آه، این شعرهای روو، چه به من؟

عشقهای هزار توو، چه به من؟

پیچش مو و موی او، چه به من؟

من دیوانه را بگو، چه به تو؟

توی دیوانه را بگو، چه به من؟

 

شعر گفتم که شاعرش... نشدم

هرچه کردم، معاصرش نشدم

هیچ چیزی به خاطرش نشدم

باید این "اسم" را عوض بکنم 

آخرش  نیز  یاسرش...

(یاسر قنبرلو)

[ سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
عادت به نداشتنت

کاش زودتر به نداشته هایمان عادت کنیم!

مثلاً همین نداشتن تو از آن دردهاست که مرهم ندارد؛

از آن نداشتنهاست که با هیچ داشتنی پُر نمی شود.

(مائده زمان)

[ دوشنبه ۳ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
آخر عاشق شدن

حرفهای مرا نمی فهمی، چشمهای  مرا نمی خوانی

قول دادم که عاشقت باشم، عشق کردی مرا برنجانی

داغ دیدم نگاه سردت را، عشق کردی که عاشقم بکنی

گفته بودم که سوخت خواهم داد، سایه ات را اگر که کم بکنی

حال من بی تو حال خوبی نیست، مرده ام، خسته ام، غمم، آهم

هر کسی جز تو خوب می دانست خاطرت را زیاد می خواهم

گفته بودم که مرد می مانم، عاقبت گریه اتفاق افتاد

قلبم از اشتیاق خالی شد، زندگی از دل و دماغ افتاد

درد من را سلامتی می داد، غصه را زهرمار می کردم

تو اگر دل نمی بریدی، من، با خدا هم قمار می کردم

میل با تو پریدنم بود و دل ندادی و پرپرم کردی

دفن کردی غرور من را با خاکهایی که بر سرم کردی

خودکشی اتفاق خوبی بود که به آغوش مرگ راهم داد

خام بودم که فکر می کردم زندگی را شکست خواهم داد

رفتنت ماجرای تلخی بود، مرده ام بس که مرگ شیرین است

منِ بازنده را تماشا کن، آخر عاشقت شدن این است

(هانی ملک زاده)

[ یکشنبه ٢ آبان ۱۳٩٥ ] [ ۳:٠۳ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
سادگی های کوچک

چه کیفی دارد کسی باشد که وقتی نام کوچکت را از ته دل صدا می زند،

لبخندی روی لبانت نقش ببندد

و تو آرام بگویی: جانم!

به گمانم اینطور که باشد،

تو حتی عاشق نامت می شوی،

که از طرز صدا کردنش بفهمی اسمت که هیچ،

حتی وجودت مالکیتش به اشتراک گذاشته شده:

بین تو و اوی زندگی ات.

چه لذتی دارد صدایی مدام نامت را تکرار کند

و تا تو جانم بگویی،

بگوید: امان از حواس پرتی؛ یادم رفت چه می خواستم بگویم.

دوباره نامت را تکرار کند

و تو بدانی این بار هم به شوق شنیدن جانم از زبانت صدایت کرده.

همیشه ابراز علاقه با گفتن جانم، عزیزم، عشقم نیست؛

گاهی تمامی شیرینی یک حس در گفتن نام، آن هم با میم مالکیت خلاصه می شود.

تو هیچ می دانی با همین سادگی های کوچک، اما دوست داشتنی، می شود خوشبخت بود

و زندگی کرد؟

(عادل دانتیسم)

[ شنبه ۱ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
خواب

برای اینکه خوب باشه حال ت،

صبح رو با داشته هات شروع کن.

تمام روز رو وقت بگذار

و زندگی کن.

شب موقع خواب بهت حق می دم که بری تو فکر نداشته هات،

اما بهت حق نمی دم که فکر کنی هیچوقت قراره نداشته باشی شون.

تمام شب رو وقت داری خواب داشتن نداشته هات رو ببینی.

صبح چشمت رو که باز کردی،

به داشته هات سلام کن.

به نداشته هات بگو: به زودی می بینمتون.

(پری سا زابلی پور)

[ پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
گاهی وقتها

گاهی وقتها دلت می خواهد با یکی مهربان باشی،

دوستش بداری

و برایش چای بریزی.


گاهی وقتها دلت می خواهد یکی را صدا کنی.

بگویی: سلام، می آیی قدم بزنیم؟


گاهی وقتها دلت می خواهد یکی را ببینی،

شب بروی خانه بنشینی،

فکر کنی

و کمی برایش بنویسی.


گاهی وقتها آدم چه چیزهای ساده ای را ندارد!

(افشین صالحی)

[ سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٥ ] [ ۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
عادت

دیدی

آرام آرام آرام دلمان به بی کسی،

صایمان به سکوت،

چشمهای مان به تاریکی عادت کرده اند؟

(سیدعلی صالحی)

[ سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٥ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
ماندن... رفتن

باور کن آنقدر ها هم سخت نیست

فهمیدن اینکه بعضی ها می آیند که نمانند،

نباشند،

نبینند

و تو اگر تمامی دنیا را هم حتی به پای شان بریزی،

آنها تمامی بهانه های دنیا را جمع می کنند تا از بین آنها بهانه ای پیدا کنند

که بروند دور شوند

که نمانند اصلاً.

پس به دلت بسپار وقتی از خستگی های روزگار پناه بردی به هر کسی،

لااقل خوب فکر کن،

ببین از سر علاقه آمده یا از سر...

تا دنیایت پر نشود از دوست داشتنهای پربغض که دمار از روزگارت درآورد.

(عادل دانتیسم)

[ یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
جای خالی

جای تو توی زندگی ام خالی ست.

همه صندلی های شهر شاهدند.

(زهرا طراوتی)

[ جمعه ٢۳ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٧:٠٥ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
جهانم

و تمام جهان من خلاصه شد در چهارخانه پیراهن تو.

(فاطمه جلالی)

[ چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
صفر

دلم رمیده از عشقی که ساعتش صفر است

نماد لحظه اوجش علامتش صفر است

دگر گسسته ام از این دو صفر طولانی

که ابتداش، میانش، نهایتش صفر است

چگونه بود که عشقی که با تو فهمیدم

به آنچه حافظ و سعدی، شباهتش صفر است؟

"به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد"

ولی چه فایده وقتی لیاقتش صفر است؟

رسیده لحظه آخر، برو، خداحافظ

که قلب من به تو دیگر ارادتش صفر است

(الهام حق مرادخان)

[ سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]