عاشقانه های حلق آویز

...آرزو کن که آن اتفاق قشنگ بیفتد...

مرداد

یک زن به نام دختر مرداد

از کوچه ها وقتی که رد می شه

پشت سرش یک شهر می میرن

زن بودنو داره بلد می شه


با هر قدم عرض خیابونا

در جستجوی رد پاهاشن

سنگفرشهای پشت پاخورده

پشت قدمهاش آب می پاشن


چادر که نه، یک شال سردرگم

مثل خودم درگیره با موهاش

فانوسهای دور و دریایی

ساحل نشینن زیر ابروهاش


تنها دلیل سردی دی ماست

قندیلهای پشت هر گوشش

آرامش ماقبل طوفانهاست

قانون اقیانوس آغوشش


لبخند لب ریز پدرسوزی

بالا کشیده نرخ لبهاشو

با هر نسیمی باد بی وجدان

بو می کشه عطر نفسهاشو


روپوش کوتاهش که ست می شه

با دامن گل ریز و چین دارش

می پاشه از هم پایتخت من

کافر می شن بی دین و دیندارش


از رونق افتاده، کساده کار

اینو همه کافه چیا می گن

می گن که مردم نوش چشماشن

قهوه دیگه از ما نمی گیرن


متروکه می شه شهر بی عابر

وقتیکه غمگینه، نمی خنده

هر روسری یک کودتاچیه

وقتی که موهاشو نمی بنده

تقویم تودرتوی تاریخش


سر تا سری مرداد و مرداده

در زادروز بیست و هشتم ها

میلاد مهتابی که رخ داده

لحنش پر از اندوه کوچی که

کوکه سر ساعات رفتنها


مشتش پر از گلهای پوچی که

تفریحه واسه ش دل شکستنها


اون عاشق مردای بعد از من

من عاشق زن بودنش بودم

در آرزوی مُردنم بود و

در آرزوی بودنش بودم


اون رفته از رویای مردی که

تنهایی با دنیا طرف می شه

می جنگه و می دونه در آخر

رو دست این شعرا تلف می شه


گفتم، ولی انگار جا مونده

یک حرف از بیتی که جا افتاد

بد بودنو داره بلد می شه

یک زن به نام دختر مرداد

(حسین گوهررو)

[ پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
چقدر...

چقدر دوست دارم دوست داشتنت را؛

دوست داشتن تویی که ممنوع ترینی برای من.

چقدر دلم هوایت را دارد؛

هوای تویی که حق نفس کشیدن در هوایت را ندارم!

چقدر آرامش می دهی به من،

تویی که حق آرامش گرفتن از وجودت را ندارم!

چقدر زیبا نوازش می کنی روحم را،

تویی که حق نوازش روحت را ندارم!

چقدر خوب است بودنت،

تویی که حق با تو بودن را ندارم!

به یادت و برایت نوشتن زیباست.

بخوان و دم مزن.

می خواهمت.

می خواهمت.

می دانم که می دانی.

(؟)

[ چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۳:۱۳ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
مهربان یار

کدوم شعر نیما تو رو گفته از نو؟

کدوم فال حافظ خبر داده از تو؟

کدوم فصل سردی خدا مؤمنت شد؟

به اسمت قسم خورد، به اسم تو، بانو!

پس از تو نوشتن یه کارهمیشه ست

تن شعرای نو پر زخم و پینه ست

می گن وقتی رفتی، یه روز از زمین مَرد

می گن خیلی وقته که سال کبیسه ست

تو فهمیده بودی که بیماره باغچه

تو حس کرده بودی که می میره باغچه

ته باغ مرموز تو دستاتو کاشتی

شده پر زدستات سراپای کوچه

تو روئین ترینی، کسی با دلم گفت

حضور عجیبت دل شهرو آشفت

1000 زن نشستن تو ایوون حرفات

دو صد مرد معصوم تو پرچین چشمات

توی آیه های زمینیت، خدایی

نشسته به سجده تو محراب دستات

هنوزحرف داری، نشستی تو ایوون

صدات مونده تو باد، می پیچه هراسون

روی پوست شبها می شه دستاتو دید

2 دست جوونت تو قلب زمستون

رسیدی به اوج صدایی که انگار

ز جنس ستاره ست که مونده تو آوار

1000 قرن سنگی باید زیر و رو شه

که ایمان بیارند به تو، مهربان یار!

(ساناز زارع ثانی)

[ سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ٧:۱٢ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
فقط گریه

زنها را از رقصیدن منع کردند،

از آواز خواندن،

از عاشقی کردن،

بوسیدن،

خندیدن.

زنها در پیله های خود فرو رفتند

و از تنهایی بسیار شاعر شدند

و در شعرهایشان وحشیانه رقصیدند،

آواز خواندند،

عشق ورزیدند،

بوسیدند،

اما خنده نه؛

فقط گریستند...

(سامان رضایی)

[ شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
بدرود

با تو بدرود، اولین و آخرین بار

اینه اون لحظه معروف که می گن: خم می شه دیوار

خدا نگهدار، زدی آخر دل به دریا

دیگه افسانه تمومه، ته خطه اسم اینجا

با تو بدرود، شب به خیر تا بینهایت

دیگه بیدار نمی شی صبح حتی از زنگای ساعت

با تو بدرود، دیدی خوابیدی چه آروم!

توی این هوای سنگین دیگه لالایی نخون

سرده اینجا، "ها" می شینه روی شیشه

نقش اسمت رو بخارا سر انگشت می شینه

سخته اینجا، رمقی نمونده در من

سوختم از سردی دستات، لحظه ها بی تو دردن

(کاوه آفاق)


[ جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
رفتن

همیشه که صبر کردن، بخشیدن، ماندن و تحمل کردن به این معنا نیست که همه چیز درست می شود.

لازم است گاهی وقتها دست از این تظاهر کردن برداری.

باید دست بکشی از بخشیدن کسی که هیچوقت بخشیدنت را نفهمید ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ.

وقتی می مانی و می بخشی، فکر می کنند رفتن را بلد نیستی.

ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ.

آﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽﻣﺎﻧﻨﺪ؛

ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ

ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ می رﻭﻧﺪ.

(آنا گاوالدا)

[ پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
زخم

همه زخمها یک روز خوب می‌‌شوند؛

بعضی ها زود تر، بی‌ دردتر، بی‌ هیچ ردی از بین می‌‌روند.

یک روز صبح که لباس می پوشی، متوجه می شوی اثری از آن نیست.

متوجه می شوی خیلی‌ وقت است به آن فکر نکرده ای.

یک روز دیگر آنجا نیست.

بعضی‌ زخمها عمیق ترند، ملتهبند، درد دارند.

با هر لمس بی‌ هوا، سوزشی از زبری روی زخم شروع می شود.

ریشه می زند به اعصاب دستانت،

به اعصاب زانوانت،

به شقیقه ها،

به ماهیچه های قلبت،

به چشمانت،

به کیسه های اشکی گوشه چشمانت.

شبها به پهلوی راست می‌‌خوابی‌

و مواظبی زخمت سر باز نکند.

روز‌ها روی آن را خوب می پوشانی.

دلت نمی خواهد کسی‌ زخمت را ببیند.

دلت نمی خواهد کسی‌ چیزی بپرسد.

می‌‌دانی آنجاست،

ولی‌ با همه درد و سوزشش دلت می خواهد فراموشش کنی‌.

یک روز صبح که لباس می پوشی،

متوجه می شوی از زخمهایت تنها خط‌های کج و معوج صورتی رنگی‌ مانده

و از درد‌هایت یک یادآوری محو از حسی که مدتها گریبانگیرت بود

و حالا دیگر نیست.

دیگر نیازی به پنهان کردن هیچ چیزی نداری.

از خانه بیرون می زنی‌.

نفسی تازه می کنی‌.

دیگر از خودت و زخمهایت نمی ترسی‌.

از آدمهایی‌ که زخمی ات می کنند، نمی ترسی‌.

می دانی که همه زخم ها دیر یا زود خوب می شوند،

حتی آنهایی که از عزیزترین هایت خورده ای.

(نیکی فیروزکوهی)

[ سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
خوشبختیم

پشت هر مرد موفق زنی ست که صبحها قبل از همسرش از خواب بیدار می شود،

برایش صبحانه آماده می کند

و با بوسه و آرزوهای خوب به خدا می سپاردش

که بعد از رفتنش، با عشق لباسهایش را اتو می کند

و با عطری که دوست دارد روی چوب لباسی می آویزد.

وقتی ظهر شد،

گوشی را برمی دارد،

پیامکی می نویسد

و می گوید:"بدون تو هیچ چیز از گلویم پایین نمی رود، مرد دوست داشتنی ام!"

و به شام مورد علاقه همسرش فکر می کند

و لباس زیبایی که به تازگی خریده است

و می خواهد بپوشد.

بیکار که می شود،

کتاب می خواند

و توی دفترخاطرات مشترکشان از عشقی می نویسد که هر روز بیشتر می شود

و هردوی شان را وفادارتر می کند.

به زمان آمدن همسرش که نزدیک شد،

زیباترین لباسش را می پوشد

و موهایش را می بافد.

صدای زنگ که می آید،

می رود سراغ در،

آرام بازش می کند و همسرش را در آغوش می گیرد.

بعد با لیوان شربت کنارش می نشیند

و از روزی که در خانه گذراند،

می گوید

و شعر تازه اش را می خواند.

با شیطنت و حرف و خنده به شام می رسند

و بعد هم آرامتر از همیشه در آغوش هم به خواب می روند.

 

پشت هر زن خوشبخت مردی ست که عاشقانه دوستش دارد

که روزهای تعطیل زودتر از بانویش بیدار می شود،

نان تازه می خرد

و صبحانه را آماده می کند.

برای بیدار کردن همسرش پرده هارا کنار می زند

و نور را به مهمانی چهره پرآرامشش می برد.

موهایش را نوازش می کند

و می بوسد.

ناهار را در کنارش درست می کند

و مدام قربان صدقه مهربانی اش می رود.

بعد از شستن ظرفها، به گوشی همسرش که توی اتاق است، پیامک می دهد: "خانوم زیبایی که دلتان خرید می خواهد و هوس عکاسی کرده اید! لطفأ لباسهای تان را پوشیده و برای رفتن آماده شوید. "

وقتی همسرش می آید

و با ذوق در آغوش می گیردش،

می خندد

و دست توی دست می روند که خوشبختی شان را با آدمها تقسیم کنند.

برای همسرش لباسهای گلدار انتخاب می کند

و توی اتاق پرو با چشمک می گوید:"چقدر زیباتر شدی. حالا گلهای این پیراهن عطر زندگی گرفته اند."

هر 2 عاشقانه به هم نگاه می کنند

و با دستانی پر از عشق می روند پاتوق همیشگی شان شام می خورند

و بعد می آیند خانه.

آرام و خوشبخت می خوابند

و خوابهای رنگی می بینند.

 

پشت هر زندگی عاشقانه ای مرد موفق و زن خوشبختی ست که برای عاشق ماندن تلاش می کند.

(نازنین عابدین پور)

[ جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
لبخند

از گوشه گیری من عاشق دلش گرفت

در گوشه لبان تو لبخند آفرید

(آرش شفاعی)

[ شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٤:۱۱ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
رفت...

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم: عزیزم! این کار را نکن.

نگفتم: برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده.

وقتی پرسید: دوستش دارم یا نه، رویم را برگرداندم.

حالا او رفته و من تمام چیزهایی که نگفتم را می شنوم.

نگفتم: عزیزم! متأسفم، چون من هم مقصر بودم.

نگفتم: اختلافها را کنار بگذاریم، چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.

گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای، من آن را سد نخواهم کرد.

حالا او رفته و من تمام چیزهایی که نگفتم را می شنوم.

او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم.

نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود.

فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد،

اما حالا تنها کاری که می کنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.

نگفتم: بارانی ات را درآر. قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم.

نگفتم: جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست.

گفتم: خدا نگهدار، موفق باشی، خدا به همراهت.

او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.

(شل سیلورستاین)

[ جمعه ٢٥ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
دل ز دست میرود

تو می روی و دل ز دست می رود

مرو که با تو هر چه هست، می رود

دلی شکستی و به 7 آسمان

هنوز بانگ این شکست می رود

کجا توان گریخت زین بلای عشق

که بر سر من از الست می رود؟

نمی خورد غم خمار عاشقان

که جام ما شکست و مست می رود

از آن فراز و این فرود غم مخور

زمانه بر بلند و پست می رود

بیا که جان سایه، بی غمت مباد

وگرنه جان غم پرست می رود

شب غم تو نیز بگذرد، ولی

درین میان دلی ز دست می رود

(هوشنگ ابتهاج)

[ پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
دنیای دیگه

دنیا که به پایان برسد،

دنیایی دیگر خواهند ساخت

و خنده تو جای آفتاب را خواهد گرفت.

(رسول یونان)

[ چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٥:۱٤ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
شانه و آغوش تو

من بودم و همسایه دیوار به دیوار

یک عاشق و دیوانه و بیمار به دیوار

تو آن طرف فاصله آجری و من

یک قاب که چسبیده‌ام انگار به دیوار

انگار که یک ضربه زدی، وقت قرارست

من ضربه و تو ضربه و دیدار به دیوار

هر بار سرم شانه و آغوش تو را خواست

من تکیه زدم جای تو هربار به دیوار

انگشت تو رقاصه این محشر کبری

من گوش به دیوار و تو گیتار به دیوار

ای کاش میان من و تو واسطه ای بود!

عاشق شدم و کردمش اقرار به دیوار

هرچند که تو رفتی و دیوار ترک خورد

من گوشه دیوار و وفادار به دیوار

(منوره سادات نمایی)

[ سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
سیلی سهمگین عاشقانه

صورت شعر را با تو سرخ می کنم.

ای سیلی سهمگین عاشقانه روی گونه های بی گناه این دفتر تُرد!

بلوغ یعنی: گل انداختن گونه ای از شعر.

بلوغ یعنی: سرخپوستی این پوست.

سرخی من از توست.

زردی من از توست.

و 14 شنبه سوزی ست در من که آتشکده ها را حیران می کند.

کدام هیزم تر است که در من نسوزد؟

(ساناز زارع ثانی)

[ دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٧:٠٦ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
آموختم تو را

از داغ خویش گفتم و افروختم تو را

با درد من نساختی و سوختم تو را

تا وصله تنم شوی، ای ماه دوردست!

چون دگمه ای به پیرهنم دوختم تو را

دنیا تو را به نعمت فردوس می خرید

شادم درین مناقصه نفروختم تو را

از دستبرد دشمن و از چشم زخم دوست

در سینه چون جواهری اندوختم تو را

روی سپید دوست، مقامات معنوی ست

موی سیاه دادم و آموختم تو را

(علیرضا بدیع)

[ یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
درست نمینواختمت

ای عشق!

بی آنکه ببینمت، بی آنکه نگاهت را بشناسم، بی آنکه درکت کنم، دوستت می داشتم.

شاید تو را دیده ام پیش از این، درحالیکه لیوان شرابی را بلند می کردی.

شاید تو همان گیتاری بودی که درست نمی نواختمت.

دوستت می داشتم، بی آنکه درکت کنم.

دوستت می داشتم، بی آنکه هرگز تو را دیده باشم

و ناگهان تو با من تنها- در تنگ من، در آنجا بودی.

لمست کردم.

بر تو دست کشیدم

و در قلمرو تو زیستم.

چون آذرخشی بر یکی شعله که آتش قلمرو توست.

ای فرمانروای من!

(پابلو نرودا)

[ شنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
غیر از تو هیچ

گر در سفرم، تویی رفیق سفرم

ور در حَضَرم، تویی انیس حضرم

القصه، به هر کجا که باشد گذرم

جز تو نَبُود هیچ کسی در نظرم

(ابوسعید ابوالخیر)

[ جمعه ۱۸ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
نداشتنت

خواستی، به دیدنم بیا،

زمانش مهم نیست.

فقط بر پیراهنت 1.000 جیب بدوز؛

آغوش من مملو از نداشتن توست.

وقت برگشتن پر کن جیب هایت را از نداشتنت، ندیدنت، نبوییدنت، نبوسیدنت.

(مستانه دادگر)

[ پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
دوست دارم

دوست دارم تو برایم عشق را معنا کنی

خواب دنیا را کنارم غرق در رویا کنی

دوست دارم دور تو پروانه باشم روز و شب

شمع من باشی و در من شعله ها برپا کنی

دوست دارم از خودم تنهای تنها بگذرم

تا تو جایم را بگیری، در دلم غوغا کنی

دوست دارم واژه واژه شاعر چشمت شوم

تا نظر پشت نظر شعر مرا زیبا کنی

دوست دارم دل به دریای نگاهت بسپرم

قطره قطره اشک ریزم تا مرا دریا کنی

دوست دارم آسمانم رنگ چشمانت شود

با نگاهی مرغ بی بال مرا عنقا کنی

دوست دارم مثل مجنون از تو افسانه شوم

گم شوم در کوی و برزن تا مرا پیدا کنی

دوست دارم چشمه باشم، جاری کویت شوم

تا سبو پشت سبو لب بر لبم آوا کنی

دوست دارم سیم چنگ و پرده تارت شوم

با نوازشهای دستت بر تنم غوغا کنی

دوست دارم عاشقت باشم از اینها بیشتر

آنقدر باشم که خود را پیش من لیلا کنی

دوست دارم ، راز قلبم را بگویم فاش فاش

تا در آغوشت مرا پیش همه افشا کنی

دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم تا ابد

عاشقانه با همین یک جمله من تا کنی

(؟)

[ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
 

نذر کرده ام یک روزی که خوشحال تر بودم،

بیایم و بنویسم که زندگی را باید با لذت خورد

که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید

و بعد لبخند زد

و دوباره با شوق راه افتاد.

یک روزی که خوشحال تر بودم،

می آیم و می نویسم که این نیز بگذرد؛

مثل همیشه که همه چیز گذشته است

و آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است.

یک روزی که خوشحال تر بودم،

یک نقاشی از پاییز می گذارم که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست؛

زندگی پاییز هم می شود؛ رنگارنگ، از همه رنگ، بخر و ببر.

یک روزی که خوشحال تر بودم،

نذرم را ادا می کنم تا روزهایی مثل حالا که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است،

بخوانمشان

و یادم بیاید که هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد و هیچ آسیاب آرامی بی طوفان.

(مهدی اخوان ثالث)

[ سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
... که نیست

به گمانم نگهم دل به کسی بست که نیست

و دلم غرق تمنای کسی هست که نیست

همه شهر به دلدادگی ام می خندند

که فلانی شده از چشم کسی مست که نیست

«تو به من گفتی: ازین عشق حذر کن»، آری

و تو گفتی که ره عشق تو سخت ست که نیست

مدتی هست به دلسوزی خود مشغولم

که دلم بند نفسهای کسی هست که نیست

(فریدون مشیری)

[ دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۳:٥۸ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]
همیشه سبز

عادلانه نبود یک عمر ابر باشم، با باد زندگی کنم

و دلواپسی سالها در پیراهنم جفت گیری کند تا تو همیشه سبز باشی.

(اعظم موسوی)

[ یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٥:۳۳ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ رد پای تو () ]