عاشقانه های حلق آویز

...آرزو کن که آن اتفاق قشنگ بیفتد...

هنوز حتی صفر نشدیم

وقتی می آی، انگار هزار ساله که اومدی.

وقتی می ری، انگار هزار ساله که رفتی.

می فهمی مدت زمانی که هستی در مقابل نبودنت چقدر کمه!؟

می تونی تصور کنی چندهزار سال به من بدهکاری؟

(آبا عابدین)

[ سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
جور

نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید

و گر 100 نامه بنویسم، حکایت بیش از آن آید

مرا تو جان شیرینی، به تلخی رفته از اعضا

الا ای جان! به تن بازآ و گر نه تن به جان آید

ملامتها که بر من رفت و سختی ها که پیش آمد

گر از هر نوبتی فصلی بگویم، داستان آید

چه پروای سخن گفتن بود مشتاق خدمت را؟

حدیث آنگه کند بلبل که گل با بوستان آید

چه سود آب فرات آنگه که جان تشنه بیرون شد؟

چو مجنون بر کنار افتاد، لیلی با میان آید

من ای گل! دوست می دارم تو را کز بوی مشکینت

چنان مستم که گویی بوی یار مهربان آید

نسیم صبح را گفتم: تو با او جانبی داری

کز آن جانب که او باشد، صبا عنبرفشان آید

گناه توست اگر وقتی بنالد ناشکیبایی

ندانستی که چون آتش دراندازی دخان آید

خطا گفتم به نادانی که جوری می کند عذرا

نمی باید که وامق را شکایت بر زبان آید

قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافی

دگربار ش بفرمایی، به فرق سر دوان آید

زمین باغ و بستان را به عشق باد نوروزی

بباید ساخت با جوری که از باد خزان آید

گرت خونابه گردد دل ز دست دوستان، سعدی!

نه شرط دوستی باشد که از دل بر دهان آید

(سعدی)

[ سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
شب به خیر

شعله شومینه را پایین بکش

دست بر گلبرگهای نرگس و نسرین بکش

باد سردی می وزد، در را ببند

زیر شعرت بوسه ای بگذار و دفتر را ببند

جرعه ای از چشمه سار ماه نقره نوش کن

آن چراغ خسته را خاموش کن

بالشت پرهای قو، بسترت ابریشم گلدوخته

با رواندازی به رنگ قهوه ای سوخته

گرم شو از آرمیدن تا سحرگاه امید

تا حریر بامداد روسپید

نازخاتون لوند!

عمر مژگانت بلند

ای فدای نت نت هر تارشان

روی هم بگذارشان

ای بنفش سبز و آبی!

ای بلور خوش تراش موشرابی!

راحت و آرام و آسوده بخوابی

شب بخیر

(شهراد میدری)

[ چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
فکر به من

فکر که مى کنى به من، تنم ترانه می شود

تمام بافتهای من شرابخانه می شود

لبم شکوفه می دهد، به بوسه فکرمی کنم

و زیر پوستم ببین پر از جوانه می شود

فکر که مى کنى به من، به ماه دست می برم

پُر از پرنده می شوم و از درخت می پرم

فکر که مى کنى به من، شبم شکست می خورد

بدون ترس باختن تو را به خانه می برم

و بى تو فکر مى کنم جهان، جهان دیگرى ست

زمان، زمان عشق نیست، زمان، زمان دیگرى ست

همیشه فکر کن به من، به من که فکر مى کنى

ثانیه مست مى شود و لحظه آن دیگرى ست

(کامران رسول زاده)

[ دوشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
باران، نه

باران نبود؛

آب شدن آسمان بود،

وقتی تو کنارم ایستاده بودی.

(علیرضا اسفندیاری)

[ یکشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
زود دیر می شه

ناگهان چه زود وقت رفتن می رسد.

هر جا که رفتم، این تن مهم نیست.

حس من برای تو 1000 سال پخش است.

(حامد خلجی)

[ چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۳:۳٠ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
روز عشق

فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی

فیروز روز آن که تو بر وی گذر کنی

آزاد بنده ای که بود در رکاب تو

خرم ولایتی که تو آنجا سفر کنی

دیگر نبات را نخرد مشتری به هیچ

یک بار اگر تبسم همچون شکر کنی

ای آفتاب روشن و ای سایه همای!

ما را نگاهی از تو تمام ست، اگر کنی

من با تو دوستی و وفا کم نمی‌کنم

چندان که دشمنی و جفا بیشتر کنی

مقدور من سری ست که در پایت افکنم

گر زان که التفات بدین مختصر کنی

عمری ست تا به یاد تو شب روز می‌کنم

تو خفته ای که گوش به آه سحر کنی

دانی که رویم از همه عالم به روی توست

زنهار اگر تو روی به رویی دگر کنی!

گفتی که دیر و زود به حالت نظر کنم

آری، کُنی، چو بر سر خاکم گذر کنی

شرط ست سعدیا که به میدان عشق دوست

خود را به پیش تیر ملامت سپر کنی

و ز عقل بهترت سپری باید، ای حکیم!

تا از خدنگ غمزه خوبان حذر کنی

(سعدی)

[ سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
می خواهم باشم

مى خواهم باشم، نه در یک قدمى ات، نه حتى در همسایگى ات.

مى خواهم مثل یک حس خوب باشم در قلبت، کنار همه ابدیت هایت.

مى خواهم در ذهنت باشم، کنار خاطره هایى که هیچوقت فراموش نمى کنى، کنار همه شبهایى که تا صبح بیدارى.

مى خواهم گوشه ذهنت باشم؛ همان گوشه اى که خاک مى خورد، اما هست.

مى خواهم یادم با تو باشد، حتى اگر نباشم کنارت.

(پگاه موسوى)

[ دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۳:٢٩ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
عاشق

من با زمستان شرط بسته ام در دل بهمن برفها آب می شود،

درخت سیب گل می دهد،

شقایق می خندد،

اگر تو عاشق شوی.

(بهمن زارع)

[ شنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
خداحافظی تلخ

خداحافظ که می گویی، در و دیوار می لرزد

میان سینه ام چیزی هزاران بار می لرزد

جهان انگار بر روی سر من می شود آوار

دلم زخمی و جامانده ته آوار می لرزد

نگاهت می کنم، یعنی نرو، پیشم بمان، زود است

چنان گنجشک تنهایی که در رگبار می لرزد

تو اما التماس چشمهایم را نمی بینی

نمی بینی وجودم را که از اصرار می لرزد

از اینجا مثل باران می روی، پشت سرت اما

حواست نیست خوشه خوشه گندمزار می لرزد

پس از سوت قطارت سوت و کور است این شب مبهوت

سکوتِ خسته ای جامانده در تکرار می لرزد

زمین دود و زمان دود و تمام آرزوها دود

به انگشتان لرزانم نخ سیگار می لرزد

 "زمستان است و سرما سخت سوزان است" بعد از تو

امید خسته ام از سوز لاکردار می لرزد

نماندن های تو شاعرترینم کرد و تا دنیاست

به روی شانه های دفترم خودکار می لرزد

(شهراد میدرى)

[ جمعه ٢٢ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ٥:٢٠ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
زنانگی

دستهای تو زنی‌ خفته در سینه مرا بیدار می‌‌کند.

نوک می زند به نوک انگشتان تو.

در من زنی‌ زمستان را دوباره بهار می کند.

در من شعر، در من شور، در من عشق، در من لطافت یک زن بیداد می ‌‌کند.

در من زنی هر شبِ خدا، هر شبِ خدا مردش را با عشق و هوس اغوا می کند.

در من زنی با زنانه گی‌‌ اش ماه و مهتاب را رسوا می کند.

در من زنی در آغوش گرم تو غوغا می کند.

در من زنی‌ غوغا می کند.

(نیکی‌ فیروزکوهی)

[ پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
نان و نمک

به حرمت نان و نمکى که با هم خوردیم،

نان را تو ببر که راهت بلند است و طاقتت کوتاه.

نمک را بگذار برای من.

می خواهم این زخم تا همیشه تازه بماند.    

(شمس لنگرودی)

[ سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
آوار

گفتم: به پای خیزم

و دیگر بار پرچم به نام عشق برافرازم با تو بر تارک طلایی خورشید.

گفتی: ما فاتحان قله خورشیدیم.

دل خوش دار

و من به پشت گرمی تو قد می کشیدم از دل تاریکی در جذبه های رفعت.

هرگز مگر کسی به آوار اندیشه کرده بود که ما؟

در مرز استحاله به خورشید بودم،

وقتی طنین تلخ سقوط تو خواب شکوهمند صعودم را آشفت.

باری،

آوار بهتر از تو و من می داند با خسته نشسته چه رازی ست.

(حسین منزوی)

[ یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
جایی در آسمان

به ساعت من، تو تمام قرارها را نیامده ‏ای،

کدام نصف‏ النهار را از قلم انداخته‏ ام،

قرار روزهای بی قراری‌ام؟!

کجای آسمان ببینمت؟

من از جستجوی زمین خسته‏ ام.

(کامران رسول زاده)

[ جمعه ۱٥ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
در آغوشم بیا

پاهایم را به خواب ببر.

ما شناسنامه های مان را در جنگ گم کرده ایم

و شبیه تو هرگز بزرگ نخواهیم شد.

اصلاً در آغوشم بیا

و آغوشم را به خواب ببر.

قلبم را بخوابان که این نیم تنه مدتهاست بی استفاده مانده است.

عروسک کوچکم!

مرا بخوابان که این روزها تنها مردان ثروتمند بیدار می مانند.

(مجید سعدآبادی)

[ چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
مال من هستی

دیگر به یک دنیا نخواهم داد جایت را

من دوست دارم زندگی با دستهایت را

از بیقراری های قلب من خبر دارد

بادی که می دزدد برای من صدایت را

روی زمین بودی و من در ماه دنبالت

باید ببخشی شاعر سر به هوایت را

تسخیر تو سخت است، آنقدری که انگاری

در مشت خود جا داده باشم بینهایت را

زود است حالا روی پاهای خودم باشم

از دستهای من نگیری دستهایت را

هرکس تو را گم کرد، دنبال تو در من گشت

انگار می بینند در من رد پایت را

بگذار تا دنیا بفهمد مال من هستی

گنجشکها خانه به خانه ماجرایت را

وقتی پُر است از خاطراتت شعرهای من

باید بنوشی با خیال تخت چایت را

(رویا باقری)

[ سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
تنها به خانه

زودتر از من بمیر،

تنها کمی زودتر

تا تو آنی نباشی که مجبور است راه خانه را تنها برگردد.

( راینر کنسه)

[ دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
سفر

سفر بهانه خوبی برای رفتن نیست

نخواه اشک نریزم؛ دلم که آهن نیست

نگو بزرگ شدم، گریه کار کوچکهاست

زنی که اشک نریزد، قبول کن زن نیست

خبر رسیده که جای تو راحت است آنجا

قرار نیست خبرها همیشه... اصلاً نیست

شب است بی تو در این کوچه های بارانی

و پلک پنجره ای در تب پریدن نیست

حسود نیستم، اما خودت ببین حتی

چراغ خانه مهتاب بی تو روشن نیست

مرا ببخش اگر گریه می کنم، وقتی

نوشته ای که غزل جای گریه کردن نیست

زنی که فال مرا می گرفت، امشب گفت

پرنده فکر عبور است، فکر ماندن نیست

(مژگان عباسلو)

[ یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
خیال تو

زمستان است، 2 میل و یک کاموا

و من خیال می بافم؛ خیال تو را

و اندازه می زنم با دور بی تفاوتی ات.

اندازه نمی شود.

می شکافم

و دوباره از سر می گیرم.

می بافم

و اندازه می زنم

و باز می شکافم

و دوباره از سر می گیرم

و دوباره...

زمستان تمام می شود

و خیال نیمه بافته ام بلاتکلیف می ماند.

(پری سا زابلی پور)

[ شنبه ٩ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
سخت است

گاهی به خدا نفس کشیدن سخت است

یعنی نفسی تو را ندیدن سخت است

با زور مُسکن قوی خوابیدن

با دلهره از خواب پریدن سخت است

عاشق نشدی زندگی ات تلخ شود

تا درک کنی که دل بریدن سخت است

بعد از تو خدا شبیه تو خلق نکرد

یعنی که شبیه ات آفریدن سخت است

هر روز سر کوچه نشستن تا شب

از فاصله های دور دیدن سخت است

حقا که تو سهم من نبودی، حالا

فهمیدن این درد شدیداً سخت است

باشد، تو برو، زندگی ات شاد، ولی

بی تو به خدا نفس کشیدن سخت است

(بهناز جعفری)

[ جمعه ۸ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
رویای تبت

...

امشب همان شب بود، شیوا!

حالا می فهمم آن روز از آمدن چنین شبی واهمه داشتی

و من آن را به خونسردی و بی اعتنایی ات نسبت می دادم.

همیشه فکر می کردم آمادگی روبرو شدن با واقعیت را داری.

می گفتی اگر نادیده اش بگیری، باید تاوان بدهی.

روی حرفت با من بود.

نمی توانستم واقع بین باشم.

خیالاتی بودم.

هنوز به دروغ بودن چیزی که پیش آمده بود، امید داشتم.

هر لحظه ممکن بود مهرداد پیدایش بشود

و بگوید: همه چیز یک شوخی بود؛ یک شوخی بامزه.

...

(رویای تبت-فریبا وفی-صفحه 40)


[ پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
شهرزاد

تو با قلب ویرانه من چه کردی؟

ببین عشق دیوانه من! چه کردی

در ابریشم عادت آسوده بودم

تو با بال پروانه من چه کردی؟

ننوشیده از جام چشم تو مستم

خمار است میخانه من، چه کردی؟

مگر لایق تکیه دادن نبودم؟

تو با حسرت شانه من چه کردی؟

مرا خسته کردی و خود خسته رفتی

سفرکرده! با خانه من چه کردی؟

جهان من از گریه است خیس باران

تو با سقف کاشانه من چه کردی؟

(افشین یداللهی)

[ چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۳:۳٥ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]