عاشقانه های حلق آویز

...آرزو کن که آن اتفاق قشنگ بیفتد...

صبح به خیر

‌خورشید شکفته در هوایم، به به!

با کتری و رقص شعله هایم، به به!

صبحانه من "صبح بخیر"ی از توست

با نام تو شیرین شده چایم، به به!

(شهراد میدری)

[ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ۳:٥٧ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
امیدم

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت

چه بود غیر خزانها، اگر بهار تویی؟

دلم ز هرچه به غیر از تو بود، خالی ماند

در این سرا تو بمان، ای که ماندگار تویی!

شهاب زودگذر لحظه های بوالهوسی است

ستاره ای که بخندد به شام تار تویی

جهانیان همه گر تشنگان خون منند

چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی است

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

(سیمین بهبهانی)

[ پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ٧:٥٠ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
شب هجر

ای دل! گر از آن چاه زنخدان به درآیی

هر جا که روی، زود پشیمان به درآیی

هشدار که گر وسوسه عقل کنی گوش

آدم صفت از روضه رضوان به درآیی

شاید که به آبی فلکت دست نگیرد

گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی

جان می‌دهم از حسرت دیدار تو چون صبح

باشد که چو خورشید درخشان به درآیی

چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت

کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی

در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد

وقت است که همچون مه تابان به درآیی

بر رهگذرت بسته ام از دیده دو صد جوی

تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی

حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو

بازآید و از کلبه احزان به درآیی

(حافظ)

[ سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ٤:٠٠ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
امشب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست!

همه دریا از آن ما کن ای دوست!

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون، پروا کن ای دوست!

کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا

تو نیلوفر شدی، من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتابه امشب

پلنگ کوه ها در خوابه امشب

به هر شاخی دلی سامون گرفته

دل من در تنم بیتابه امشب

(سیاوش کسرایی)

[ یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
خودفریبی

با من دیوانه غمها هم غریبی می کنند

سایه ها هم در نبودت خودفریبی می کنند

در فراق دستهای مهربانت، نازنین!

شمعدانی های گلدان ناشکیبی می کنند

این غزل را شکل تو ترسیم کردم، ماه من!

سارها هم در هوایت عندلیبی می کنند

خاطراتت هیزمان آتش دلتنگی اند

با من‌ شوریده امشب نانجیبی می کنند

(مرتضی شاکری)

[ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
شانه

با کدامین شانه بهتر می کنی دیوانه ام؟

موی تو شانه کنم یا سر نهی بر شانه ام؟

گرمی این بازدمهایت به روی شانه ام

مثل شمعی می زند آتش مرا، پروانه ام!

(صمد محمدی)

[ چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ٥:٥۳ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
به هر کس میرسم

به دور از غم میان جمعی و خوشحال و خندانی

تو از یک آدم بی همدم تنها چه می دانی؟

اگرچه تلخ می گویی و دورم می کنی، اما

به چشمانت نمی آید که قلبی را برنجانی

به هر کس می رسم، نام تو را با ذوق می گویم

شبیه اولین تکلیف یک طفل دبستانی

چه رازی عشق دارد با خودش تا حرف قلبت را

نمی گویی پشیمانی و می گویی پریشانی؟

کسی که عزم رفتن کرده، با منت نمی ماند

نمی گویم بمانی، چون که می دانم نمی مانی

خیال خام من این بود پنهانت کنم، اما

نمی دانم چرا از پشت هر شعرم نمایانی

(سیدتقی سیدی)

[ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ٩:٠۸ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
بعضی ها

به نام بعضی ها و به کام بعضی ها

حلال بعضی ها و حرام بعضی ها

اساس کار جهان نابرابری بوده ست

سند زدند جهان را به نام بعضی ها

سلام گرگ بعید است بی طمع باشد

صلاح نیست جواب سلام بعضی ها

به غیر سایه من هیچکس رفیقم نیست

مرام هم انصافاً مرام بعضی ها

غروب را خود خورشید خون به دل کرده ست

طلوع می کند از پشت بام بعضی ها

دویدن من و در جا زدن شبیه هم اند

رسیدن است ولی سهم گام بعضی ها

طبیعی است که آدم حسودیش بشود

به عمر خوشبختی مدام بعضی ها

جناب قاضی ما را به هیچ مجرم کرد

و رد شد آسان از اتهام بعضی ها

هزار جور گلایه هنوز مانده و من

سکوت کردم به احترام بعضی ها

(سعید حیدرى ساوجى) 

[ شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
عقب قافله

همه رفتند، فقط من عقب قافله ام

بی حواسم، کسلم، ساکت و بی حوصله ام

حاصل عمر مرا در چمدانت بستی

آه، بدجور زمین خورده این فاصله ام

هیچ کس بعد تو دنیای مرا درک نکرد

سالها رفته، ولی حل نشده مسئله ام

عشق تصمیم گرفته ست که ویران بشوم

چند سالی ست که روی گسل زلزله ام

چند سالی ست که تو قله نشینی و هنوز

لنگ لنگان وسط دامنه هایت یله ام

قاصدکها خبر جشن تو را آوردند

کاش می شد که به گوش ت برسد هلهله ام!

تو پس از من همه جا قافله سالار شدی

من ولی بی تو همیشه عقب قافله ام

(حسنا محمد زاده)

[ پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
سادگی

رفتی و تهران پس از تو ناگهان بی تاب شد

هر جوان سر به زیری یک شبه ناباب شد

خنده هایت شاه بیت بهترین اشعار بود

اخم کردی، شاه بیت از آن زمان نایاب شد

گفته بودی سادگی را دوست داری، ناگهان

بعد از آن شب نهضت ساده نویسی باب شد

در نبودت شهر یک دیوانه بدخواب بود

کشف تو درمان خواب و مشکل اعصاب شد

در خبرها گفته شد با ماه نسبت داشتی

بعد از آن صدها سفینه به فضا پرتاب شد

شاهدی می گفت پنهانی به کارون رفته ای

شایعه پیچید، کارون باز هم پرآب شد

من که عمری چارپاره می سرودم، مانده ام

تو چه کردی که برای من غزل جذاب شد؟

(رویا ابراهیمى)  

[ سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ۳:۱٥ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
خودم ساختمت

تو را من ساختم، تو را و خاطراتت را و غمی که لحظه لحظه آبم می‌‌کند.

یک غروب جمعه ناگهان پی‌ بردم  اگر این درد در سینه ام نباشد،

دیوانه ای  می شوم غریب که فکر می کند خداست

و عشق را و معشوقش را با دستهای خودش آفرید.

(نیکى فیروزکوهی)

[ دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
صدای گریه

هوا دلتنگ و بارانی، صدای گریه می آید

شده دریا چه توفانی، صدای گریه می آید

دل هر خانه ای آوار موجا، موج طغیانگر

خراب از هرچه ویرانی، صدای گریه می آید

پریشان مو پری های جزیره "شروه" می خوانند

در انبوه پریشانی صدای گریه می آید

شکسته مثل قایقها دل جاشوی سرگردان

به لنگرگاه توفانی صدای گریه می آید

چه باید کرد با این درد، با این هق هق "برگرد"؟

کمی آن سوی حیرانی صدای گریه می آید

بهاری نیست، یاری نیست، شوق سبزه زاری نیست

در اندوهی زمستانی صدای گریه می آید

"شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل"

2 خط "حافظ" که می خوانی صدای گریه می آید

سرودم گریه و گریه نیامد بند با شعرم

هنوز از بیت پایانی صدای گریه می آید

(شهراد میدری)

[ یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
شب

غم انگیزترین قسمت شب اینجاست که من فراموش کردم باید به چه چیزی فکر کنم یا با چه حالتی سرمو روی بالش بذارم که خوابم ببره.

این درصورتیه که می دونم بعد از بستن پلکم چیزی جز کابوس منتظرم نیست.

پس مجبورم به نبودن تو فکر کنم،

به حسی که فقط میشه صداش کرد: دلتنگی.

(آبا عابدین)

[ شنبه ٥ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
تو را ندارم

این بود خوب من همه انتظارم از

این زندگی که یک شب ابری ببارم از

چشمان تو که دیگرم عاشق نمی کنن

چشمان من که مثل دل بیقرارم از

لبخند تو پر اند، پر از درد، درد، درد

مانند سیمهای سیاه سه تارم از

موسیقی قدیمی شرقی دلم گرفت

از اینکه هیچ چیز به جز تو ندارم از

اینکه تو را ندارم، آنکه تو را گرفت

از من که زندگانی و دار و ندارم از...

نه، بگذریم، حرف زیاد است و وقت کم

جا مانده ریلی از کلمات از قطارم از

شعرم که سوت می کشد و دور می شود

از تو، خودم، تمامی ایل و تبارم، از

شهرم که هیچ وقت افق را ندیده است

از چارچوب پنجره نرده دارم از

اینجا دلم برای خدا تنگ می شود

پس نرده های پنجره را می شمارم از

پایین به آسمان سیاه و بدون ابر

پس من چگونه، وای، چگونه ببارم از

این چشمهای آهوی وحشی که ساده اند؟

ای شهر! ای غریبه! تو کردی شکارم از...

(نغمه مستشار نظامی)

[ جمعه ٤ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
تو رفته ای

تو رفته ای و خورشید از همان نقطه ای طلوع می کند که دیروز.

تو رفته ای و گلدان شمعدانی هنوز گل می دهد

و این خیابان همچنان  یکطرفه است.

رفتی و من زنده ام و این نقض تمام معادله هایم بود.

رفتی که به من ثابت کنی زندگی و زنده بودن ربطی به بود و نبود کسی ندارد که آدمها بهانه اند

و بهانه ها قابل تغییر،

اما تو پای ثابت همه خواستنهایم بودی.

رفتی و من هنوز لباس نارنجی ام را که می پوشم، زیباترم.

فقط چشمهایم خیلی چیزها را نمی بینند.

مثلاً همین پاییزی که کنج پنجره نشسته است و افتادن پلکهای مرا می نگرد.

همین قاصدکهایی که دیگر خبری از تو نمی آورند.

تو رفته ای و من فراموش کرده ام  امروز چندمین روز از چندمین ماه سال است.

فراموش کرده ام کدام غذا را بیشتر دوست دارم و کدام عطر را بیشتر.

تو رفته ای و من نمی دانم در کجای شهری ایستاده ام که تو را در خود ندارد.

(نسیم پریشان)

[ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
بیستون

روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام

بس که خود را در دل آیینه غمگین دیده ام

موسپیدم، موسپیدم، موسپیدم، موسپید

گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام

آه، یک چشمم زلیخا، آن یکی یعقوب شد

حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟

آشنا هستی به چشمم، صبر کن، قدری بخند

یادم آمد، من تو را روز نخستین دیده ام

بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود

ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام

(سیدحمید رضا برقعی)

[ چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
تو را خواستن

خودخواهی بزرگی ست تو را خواستن، تو را داشتن.

تو را باید قاب کرد میان چشمهای پنجره،

باید نفس کشید تک تک بوسه هایت را.

تو همان گرمای هاکردنی بین دستهای سرمازده خورشید در یک زمستان بی طلوع،

تو انتظار یک رسیدنی در انتهای یک سکوت.

تو سپیدی یک شعری در بی واژگی خیال.

تو همانی که می شود به خاطر سپرد،

بی آنکه خیس شد زیر باران خاطراتت.

چه خوب است که تو هر آنچه هستی، همانی.

(علیرضا اسفندیاری)

[ سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ۳:٥۱ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
عاشقانه

واسه سفرایی که دیگه نمی ریم

عکسایی که قسمت نمی شه بگیریم

واسه هر یقینی که تاوان شک نیست

واسه خاطره هایی که مشترک نیست

واسه وقتی که هر دو بی اعتباریم 

 تماشاچی غیر از خودمون نداریم

 وقتی التماسم نخورده به دردم

واسه انتقامی که جبران نکردم

می خوای باز بسوزم؟ می خوای کوه یخ شم؟

کمک کن خودمو بتونم  ببخشم

 

واسه باوری که از این زندگی رفت

واسه عشقی که بی خداحافظی رفت

پشیمونی و این غم بی سر و ته ش

 واسه حرفایی که نرسیده موقع ش

 

واسه روزایی که  تو قهرت اسیرم

تو رو قد بوسیدنت قرض می گیرم

تمومش کنیم، سالهاست ازت دورم

بدهکارم این رفتنو به غرورم

(مونا برزویی)

[ دوشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
جا زدم

عشق آمد، چند روزی نیز دست و پا زدم

پیش بینی ها تحقق یافت، آخر جا زدم

پیش بینی ها تحقق یافت، روحم بغض کرد

گریه‌ها را پهن کردم، خنده ها را تا زدم

فکر می کردم که پایان زمستان بشکفم

چند روزی مانده فروردین شود، سرما زدم

گوشه ای افتاده بودم، عشق دستم را گرفت

دست بر زانو نهادم، آستین بالا زدم

گاه با سعدی به افسون غزل عاشق شدم

گاه حرف از عشق با افسانه نیما زدم

گفته بودند از مسیر بیستون رد می شوی

عشق کاری کرد خود را کوهکن هم جا زدم

مثل قیس عامری مجنون نبودم هیچ وقت

گل خریدم، بعد زنگ خانه لیلا زدم

سهمم اوج آخر اسطوره‌ آرش نبود

دل به موج سهمگین قصه سارا زدم

جای خوشحالی است خود را در همین پایان شعر

در دلت جا کرده ام، یک عمر اگر در جا زدم

(آرش شفاعی)

[ شنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
می رود

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شد و بشکست، می رود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آنچه که گفته است، می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای!

وقتی میان طایفه ای پست می رود

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هر آنچه لایقمان هست، می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست، می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

تیری ست بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود

(افشین یداللهی)

[ پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
روبرو

آشنایت بودم، اما آشنایم نیستی

خاطراتت را مروری کن بدانی کیستی

در میان‌ کوچه های دفترم گم گشته ای

بی وفا! بی من کجا بودی؟ کجاها  زیستی؟

سیرت انسان و اما طینت حق داری و

رفتی و اما نمی دانم هنوزم چیستی

یاد ایامی که دوشادوش من بودی، ولی

روزگاری می شود که روبرو می ایستی

(مرتضی شاکری)

[ سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]
نه

برای بار هزارم و بار آخر، نه

از عشق معجزه می خواهم، از تو باور نه

شبیه باغ خزان خشک و بی ثمر شاید

کسالت آورم، اما خجالت آور نه

(نیما ماندگار)

[ یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ منا مولاپناه ] [ حضور تو () ]